خیلی زود این روز رسید، دلم نمی خواست برسد اما رسید. بدون مقدمه و بدن حاشیه، خداحافظ.
١٩ آذر می شد سالگرد اولین نوشته ام در دنیای مجازی. نشد که یکسال در یک وبلاگ کامل بشود، اگرچه به نظرم صفحه ام در بلاگفا ناقص هم نیست. نشد بعد از کوچم، اینجا خانه دومم شود، اگرچه مامن بعضی از حرف هایم بود. این صفحه جایی بود که در آن عمیق شدم. از آنچه می شد گفت، گفتم. اینجا منتهای عمیق شدن یک دلقک بود که به انتها رسید!
خودم هم نمی دانم دلقک بودنم به آخر رسید یا عمیق شدن و یا اینکه کم کم دارم شبیه به یک آدم به آخر خط رسیده می شوم؟! فقط اینقدر می دانم که گم شدم، الان ٢۶ سال است در جاده پیچیده این زندگی گم شدم و کوته نظرانه پیش از پیدا کردن راه دنبال کلید می گشتم.
امروز یک مناسبت مهم دارد، و من برای به خاطر سپردن این روز، از اینجا رفتم. حالا هر وقت اینجا بیایم و به آخرین پستم نگاه کنم، جای خالی خودم را بیشتر احساس خواهم کرد!!
بی وفایی قسمت هیجان انگیز دوستی است، تا باور کنی هیچ دوستی، قابل اعتماد نیست و من چه وفادارم در این ویژگی زیبای دوستی ها.
نظرات ()داشتیم با هم حرف می زدیم، از آن دست حرف ها که با هر کسی و همیشه پیش نمی آید که بگویی. داشتیم گپ می زدیم توی دستشویی عمومی! هر حرفی که می زدم انگار لایه ای از وجودم ورق می خورد و من به لایه ای پایین تر می رسیدم، یک مفهوم کدر دور، اون زیر مخفی شده بود و داشت تقلا می کرد که گفته شود. حرف هایی می زدیم که خودم هم از شنیدنشان تعجب می کردم، یعنی همین، من اینطور فکر می کنم؟ حرف می زدیم و من لابه لایش از دیدن آنچه مخفی شده بود تعجب کردم.
او گفت: من از اولش هم همین هدف را داشتم، می خواستنم تا ته اش بروم. اما حالا که به ابتدای ته اش رسیدم دیگه علاقه و جذبه ای برای رسیدن به ته اش ندارم. اصلاً راستش را بخواهی از رسیدن به ته اش می ترسم! بعد چه؟
گفتم: راستش را بخواهی من از همون اولش هم می دانستم ته اش هیچی نیست. خالی است و تهی. ته هیچ چیز، چیزی نیست. حتی ته زندگی. ولی مگر چاره ای جز زندگی کردن داریم. زندگی زشتی و زیبایی دارد و همه اش به هم پیچیده اند. نمی شود یه قسمتی را خواست و بقیه اش را دور انداخت و نخواست.
گفت: حالا تو اصلاً دنبال چی هستی؟
گفتم: هیچ چیز.
نگاه تلخی کرد، انگار تلخی وجودش به کامم ریخته باشد، سکوت کردم ولی نگفتم که باور کن هیچ چیز، اصلاً چیز بدی نیست.
حالا من مانده ام با این سوال نیش دار تلخ خب آخرش که چه؟ باور نمی کنند، هیچ کس باور نمی کند، همه اش به خاطر آخرش نیست به خاطر همین رسیدن به اولش هست.
پینوشت١: تو آخرش مرا دیوانه می کنی.
پینوشت٢: می خواستم بنویسم برای اولین بار، چیزی در یک جای نا مربوط به ذهنم رسید، همه اش به خاطرم ماند و نوشتم. اما تا شروع کردم به نوشتن واژه ها راه خودشان را رفتند و من ماندم.
نظرات ()دستم را گرفت و دنبالم راه افتاد. من جلو می رفتم و او دنبال من، من جلوی پایم را نگاه می کردم و او فقط مرا. من چاله را دیدم و از رویش پریدم، اما او آنقدر سرش رو به هوا بود که هیچ ندید و در چاله افتاد.
بعد هم شروع کرد به فریاد زدن و دست و پا زدن، به گمانم داشت اسم مرا صدا می زد. راستش می خواستم جلو بروم و دستش را بگیرم، اما
اما چاله هی عمیق تر می شد تا چاه شد.
چاله چاه شد و او در چاه افتاد.
پینوست: باور کن که نه به خاطر تو، بلکه به خاطر اینکه خودم ناظر غرق شدن کسی نباشم، می خواستم جلو بیایم و دستت را بگیرم. اما ... تو عادت کردی خودت دستت را تو دست کسی بگذاری، دستم را نمی گرفتی می دانستم.
نظرات ()در جامعه ما عده زیادی آدم های بیکار سر خود معطل وجود دارند که دولت باید یه طوری سر شون رو گرم کرده و بهشون خط مشی بده. مثلاً اینها، بهشون گفتن آرش حجازی قاتله ندا آقا سلطانه و این افراد صبح پس از اقامه نماز صبح و صرف صبحانه، برای اعلام انزجار خودشون از سیاست های مداخله جویانه استعمار پیر، جلوی سفارت انگلیس رفتند و خواستار استرداد آرش حجازی می باشند.
در واقع اینها اگه اعتراض نکنن، ممکن اینجا حق نا حق بشه و اینها وظیفه شرعی قانونی و ملی خودشون می دونن که نذارن. آخی. چه بچه های نازی

نظرات ()هر بار که این اتفاق می افتد من سعی می کنم خوب به خودم مسلط باشم، نفس عمیقی بکشم، تمرکز کنم و بهترین عکس العمل را نشان دهم. از تجربیات گذشته استفاده کنم و وضعیت حاضر را به عنوان یک موقعیت جدید به خاطر بسپارم. این وضعیت منو خسته کرده. چرا باید معادلات زندگی اینقدر پیچیده و پر متغیر باشن؟
به قول خسرو شکیبایی در خانه سبز: "چه معنی داره زندگی اینقدر با آدم سر ناسازگاری داشته باشه؟!!!. چه معنی داره زندگی اینقدر پیچیده بشه؟"
پینوشت١: دیگه از خدا واقعاً شرمنده ام. آدم اشتباهات و خطاهای خودش رو گردن بدی روزگار ندازه، گردن کی بندازه؟
پینوشت٢: این هفته اول آذر تولد بابامه. یه پیشنهاد کادوی خوب بدین.
پینوشت٣: یه چیز بدی که تحصیل و درس خوندن در سطوح بالا مثل فوق لیسانس و دکترا داره اینه که آدم رو تبدیل می کنه به مخزن مقالات نخونده، گزارش های دست نخورده و کلی پایگاه های داده جستجو نشده. احساس می کنم به طرز وحشتناکی در حال احتکار مقالاتی هستم که فرصت خوندنشون رو ندارم.
نظرات ()این دو بیت شعر نمی دونم مال کیه ولی من دقیقاً ٣ سال و ١ ماه پیش تو مطب یه دکتر معده خوندم و به خاطر سپردم.
موحد چو در پای ریزی زرش
وگر تیغ هندو نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس
بر این است بنیان توحید و بس
پینوشت: سرچ نکنید از سعدیه
نظرات ()ببین چه شعر قشنگی برات آپ کردم پس بخند و غصه نخور
ایستگاه استجابت دعا
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر، ولی دعای او دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزهای یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد.
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او،
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
او از این طرف، دعا از آن طرف
با هم آن دو روبرو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب، گرم گفتگو شدند
وای که چقدر حرف داشتند ...
*
برف ها
کم کم آب می شوند
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هرکسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود.
نظرات ()هر وقت به لیست بالا بلند، جاهایی که باید بروم، کارهایی که باید بکنم، چیزهایی که باید بخرم، کتاب هایی که باید بخوانم، فیلم هایی که باید ببینم، فکر می کنم، نا امید می شم. کارها چقدر زیاد و فرصت ها چقدر کم اند.!!
یک مجموعه تا بی انتها باقی و من کوچک و محدود و درگیر هزارن کار مهم و بی اهمیت تا انتها باقی. تازه ننوشتم لباس هایی که دوست دارم بپوشم، غذاهایی که باید بپزم، نامه هایی که باید بنویسم و حرف هایی که باید بیان شوند. اینها همه زندگیست و اینها زندگی نیست.
زندگی دویدن دنبال اتقاقات نیست. زندگی برگزیدن، چشیدن و به خاطر سپردن آن است که برایت اتفاق می افتد. همین.
آخ اما اگر در لابه لای اینها، فرصت خلق کردن به تو دست دهد، زندگی تو به ثمر نشسته. زندگیت میوه داده. دلم برای ساختن، دلم برای پرواز کردن، دلم برای رسیدن بی تاب است.
پینوشت١: در یکی از فیلم هایی که اخیراً دیدم، قهرمان فیلم در توصیف روش زندگی کردن می گوید:
All I know is, if you don't figure out this something, you'll just stay ordinary, and it doesn't matter if its a work of art or a taco, or a pair of socks! Just create something... new, and there it is, and its you, out in the world, out side of you and you can look at it, or hear it, or read it, or feel it... and you know a little more about... you. A little bit more than anyone else does.
نظرات ()بخشی از کودکی ما در انجام بعضی بازی های عجیب و غریب گذشته، مثلاً بارها این بازی را در دوران ابتدایی کردم که یک مستطیل می کشیدیم و در هر ضلع اش نام ۴ تا ماشین، ۴ تا اسم پسر، ۴ تا شغل و ۴ تا یه چیزه دیگه که یادم نیست رو می نوشتیم. (اون چهارمی چی بود؟) بعد می شمریدم و خط می زدیم و باقی مانده می شد، اسم شوهرمان و ماشینمان و شغل آینده مان و ....
اون زمان همه چیز در اختیارمان بود. ۴ تا از اسم هایی که دوست داشتیم (جالب تر اینکه فقط اسم مهم بود) و ۴ تا شغلی که دوست داشتیم و ... را می نوشتیم و البته نتیجه هر چه که بود دلخواه بود.
اینها را گفتم تا یاد یک بازی دیگر بکنم. بازی بود که در آن چند تا اسم حیوان بود و باید بر حسب علاقه مرتبشان می کردی!!
بعد یکی می شد شخصیتی که دوست داری باشی. یکی می شد آنی که هستی و دیگری می شد آنی که مردم تو را به آن می شناسند!
ما همیشه بین این سه قطب اسیریم و به نظرم راز خلقت، در همین شناخت خود نهفته است. به همین دلیله که یکی اون رو تا مرز خدا شناسی بالا برده و دیگری خود شناسی رو فصل مشترک تمام علوم دانسته و ...
آنچه که هستی، دوست داری باشی یا دیگران تو رو به اون می شناسند.
شاید هنره ما در زندگی، سعادت ما و ... در اینه که این سه رو بر هم منطبق کنیم، البته با بهترین صفات و خصوصیات.
نظرات ()دوستی به من
یک نهنگ هدیه داد
یک نهنگ غول پیکر عجیب
یک نهنگ مهربان ساده ی نجیب
یک نهنگ را ولی کجا می توان نگاه داشت
توی حوض و تنگ که نمی شود
نهنگ را گذاشت
هیچ جا نداشتم
آخرش نهنگ را
توی قلب خود گذاشتم
جا نبود
تنگ قلب کوچکم شکست
زیر رقص باله های آن نهنگ مست
سال هاست
تنگ قلب من شکسته است و این
یادگاری قشنگ دوست است
هیچ کس
باورش نمی شود ولی به جای قلب
توی سینه ام نهنگ دوست هست!!
نظرات ()